تبليغاتX
مسافر شهر غم
 ? امروز ،

شرح دلتنگی هام


کاشکي اينهمه ابهام نبود
روز من لحظه به لحظه
زغمت شام نبود
کاشکي فاصله ها مي مردند
و مرا ثانيه ها
تا به سرحدجنون
تا سرآغاز سخن مي بردند...
و اگر بي تو زمان قصد سفر داشت عزيز
تک به تک
ثانيه ها مي مُردند
کاشکي مي شد از امروز گذشت
و به ديروز رسيد
به همان نقطه شيرين ِ
تلاقي نگاه من و تو
به همان لحظه ناب
به همان لحظه که بي تاب شدم
پس از آن هر شب و هرشب را باز
بي تو در خواب شدم
و کسي هيچ نگفت
که زچه
در قفس بودن و تنهايي خود
قاب شدم
کاشکي بغض و غرور
گه و گاه راه برگفتنِ
اين واژه نمي بست
و ميگفتم من
که چه بي تو هيچم
کاشکي اينهمه ابهام نبود
در پي سنگ دلت
کاشکي
کاشکي اين دل بدنام نبود...

? نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:7  توسط مریم  | 
 
 
 

حقيقته !!!!!!!!!!!

عشق تنها آزادي موجود در اين دنياست و بس، چرا كه عشق روح انسان را كه بدست قوانين انسان به

زير كشيده مي شود، تعالي ميبخشد و دست طبيعت نيز تأثيري بر فرايند آن نمي گذارد.


آنچه كه عاشقان در آغوش مي كشند، بيش تر عشق است تا معشوق.

 
عشق پرتوئي جادوئي است برخاسته از آتشي در ژرفاي روح كه جهان اطراف را روشن مي كند.


عشق به ما اين توانائي را مي دهد تا به زندگي به چشم رويائي زيبا در بين دو بيداري بنگريم.


عشق را آرزوي نيست جز به تحقق پيوستنش ولي اگر عشق و نياز وجود شما را آرزوئي است، باشد كه

 آرزو كنيد تا:


كه ذوب گشته و مانند جوبياري روان در هم آميزيد


و هر شب ترانه عشق را سر دهيد


آرزو كنيد تا درد مهرباني و لطافت را دريابيد


آرزو كنيد تا ز شناخت خود از عشق، زخم خورديد


و بخواست خود شادمانه خون دهيد


آرزو كنيد تا هر سپيده با قلبي پر شور بيدار شويد


و شكرگزار روزي نو و سرشار از عشق باشيد


آرزو كنيد تا نيم روز آرام گيريد و غرق در شور و شادي شويد


هر شامگاه، شادمانه به خانه دل باز گرديد


و هر بار كه سر بر بالش نهاديد


با دعائي از براي معشوق در قلب


و ترانه شكر بر لب، به خواب رويد.

? نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 20:15  توسط مریم  | 
 
 

هوای این ثانیه ها مسموم تنهایی است ؛ که کبوتر همیشه در پرواز یادت ؛

 پیغام آشنایی می آورد و هر چند همه اش از دلگیری حکایت و از تنگی

 شکایت دارد ؛ دلم گشایشی پیدا می کند موقت این لحظه های بی تابی...

غزلم که جاری آوازی از سر دوری است ؛ سنگی این درددل بیگاهت میشود

 و می شوم سکوتی که تا کلام فاصله اش چه اندک و چه بسیار است...

می شوم همین هوایی که مانده است برود یا بماند ؛ نسیم باشد یا صرصر ؛

 داغ آه باشد یا زخم ناگاه ...

می شوم خیالی که با مهتاب می آید و در آیینه تنهایی می نشیند و تو را که

 هوای دلگیری ات دوباره باران نشین درد کرده است ؛ تصویر می شود...

حالا خوب خیال انگیز ؛ مهربان دلشکسته از "بازیهای بچه گانه" دیوانگان زنجیر

 گسیخته...این دنیای تلخ بگذار و دوباره آن دنیای شیرین باش ؛که میشناسم

 و می شناسیش خودت بهتر...

 بگذار این روزگار غریب ما چشم انتظار دلگیر دیدنت بماند تا همیشه

 عمر...بگذار این برادر هماره دلتنگ مهتاب زده ؛ دلخوش دوباره طلوع ماه

 باشد و راهی که می رود باز بی چاه باشد...

عزیز به قهر نشسته از دنیا! سرخ گونه قلم سبزی که واژه ها از انگشتانت

 متولد می شوند و با قلمت کلمه می شوند و به کلام که می آیند بر لبانت ؛

 سرخ عشق به کمال می رسند و بر دل می نشینند آنسان که باران بر کویر...

بیا و بر من منت گذار و عاشقانه ببار ؛ که سخت تشنه آموختن و سراب

 نشسته جان سوختنم...

? نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 14:20  توسط مریم  | 
 
 
تنهایی

شب بود و سکوت آتاقم آنقدر به من نیش می زد که زهر نیش آن به جنون رسیده بودم
من در اتاق تنهاییم
زنده بگور را زمزمه می کردم
و با یاد تجربه مسخ روزمرگی را دوره می کردم
اتاق تنهایی
دردهای کهنه را به یادم می انداخت
اتاق تنهایی
هر شب برایم بوی کافور را در خود تجزیه می کرد
بوی نعش مدفون شده ای که در میان شب لجن گرفته آرام گرفته بود.
بوی کافور آنقدر به مشامم نزدیک بود
که من هر شب گور کنی که گورم را می کند در خواب می دیدم .
اتاق تنهایی
فارغ از هر گونه ارتباط با دنیای آدمکان بود
آنجا که از تبدیل واژه صداقت به کثافت دلالی می کردند
آنجا که کلمات به آسانی متهم می کردند
آنجا که رجاله ها حکومت می کردند
من در اتاق تنهاییم
به این باور رسیده بودم
( اینجا برای زنده شدن باید مرد.)
در اتاق تنهایی
به دنبال تابوت گمشده ام می گشتم
تا شاید در زیر انبوه ترانه های اندوه گمشده ام را باز یابم.
من در اتاق تنهاییم
تنها نشسته بودم
و اصلا یادم نبود که زندگی در کنار من است
زندگی با آن نگاه کینه آمیزش برایم می خواند :

فردایی دوباره ...
فردا...فردا...
شب بود
و سکوت اتاقم آنقدر به من نیش می زد
که اززهر نیش آن به جنون رسیده بودم.

باز هم............

? نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 20:13  توسط مریم  | 
 
 

مـا دیـر جـنبـیدیم ، آفـتاب زده بـود

خـدا چـشمهایش را می مـالـید و دلگـیر بـود از بی وفـایی ابـرها

مـن تـو را بـوسیدم و او دیـد

مـا دیـر جـنبـیدیم ، خــیــلی دیـــر

چاقـوی خـدا خـونی شد  .. و تـو هم بــی دل

آنـچنان که دیگـر شعـرهـایـم را هـم نمی خـوانی........

? نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:28  توسط مریم  | 
 
 

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ......

ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو، توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه بامني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...

 

متشكرم

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.

براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.

براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.

براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.

براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.

براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.

براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.



به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :

لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "

آغوش من هميشه براي تو باز است.

هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.

هميشه پشتيبانت هستم.

من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.

فقط كافي است چيزي از من بخواهي ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.

مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.

من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.

در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.

هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.

همين الان در فكر تو هستم.

تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.

من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.

هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.

من هنوز در چشمانت گم شده هستم.

تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.

 

? نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 18:23  توسط مریم  | 
 
 

دلتنگم ....

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

دوست دارم دستم را بگيری ، و مرا نوازش كنی! دوست دارم ، اشكهايم را با دستهايت از گونه هايم پاك كنی!
 
 دوست دارم تو را در آغوشم بگيرم و گريه كنم! كجايی كه دلم هوايت را كرده است! كاش می توانستم
 
دستهای گرمت را بگيرم و با تو به آن سوی مرز خوشبختی ها بروم! كاش می توانستم از نزديك در آن
 
چشمهای عاشقت نگاه كنم! اما اين فاصله بين من و تو نمی گذارد كه من تنها عشقم را از نزديك ببينم ! كاش
 
می توانستيم از نزديك درد و دلهايمان را بهم بگوييم و بگوييم كه همديگر را دوست داريم! ای سرنوشت اين
 
فاصله سياه را از بين ما محو كن كه ديگر طاقتم به پايان رسيد ، انتظارم به سر رسيد ، و دلم به جانم آمد. ديگر
 
خسته شدم ، ديگر طاقت اين دوری و فاصله را ندارم! ای سرنوشت اين همه ما را شكنجه نده ، ديگر ما نمی
 
توانيم بيش از اين دوری را تحمل كنيم! ديگر پايان راه است ، ديگر پاهايم توان راه رفتن در اين جاده پر از فاصله
 
را ندارند. ديگر چشمهايم اشكی ندارند كه بريزند ، همه اشكهايم به خاطر اين دوری و فاصله از چشمانم ريخته
 
شد ، و چشمانم ديگر سويی ندارند! چشمهايم سويی ندارند كه به زندگی بنگرند ، دستهايم زوری ندارند كه از
 
عشق و دوری بنويسند ، خانه دلم نوری ندارد كه دلم را از محبت روشن كند! ای سرنوشت اين بازی پر از درد را
 
تمام كن ، سرنوشت اينجا ديگر خط پايان بازی است! ای سرنوشت سر به سر دلم نگذار ، مرا خسته نكن ! اين
 
 دوری و فاصله را از بين ما محو كن! ديگر واژه ای نيست كه در مورد دوری و فاصله بنويسم و بيانش كنم! عشق
 
 پر از درد است اما دوری از عشق پر درد تر از يك درد است! سرنوشت سر به سر اوقات تلخ من نذار که
 
بدجوری دلتنگم!

بدجوری دلتنگم!

? نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 18:29  توسط مریم  | 
 
 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com
? نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 19:48  توسط مریم  | 
 
 

ديرگاهي 

ديرگاهي است که  

... به تو مي نگرم که دلم مدتهاست که شده حيرانت.

 

باز دل مي ترسد، که مبادا روزي بروي از اينجا و بمانم تنها و بميرم رسوا!

 

باز من مي گريم که مبادا عشقم برود از يادت!!! بدهي بربادم و بميرم در غم .

 

باز در رويايت دل من مي ماند و به خود خندد که شده مجنونت!

 

تا کنون قلبم را اينچنين ديوانه.....من نديدم هرگز!

 

««««از نگاه پاکت دل من مي لرزد!باز هم مي ترسم!»»»»

 

نکند چشمانت روزگاري جز من به کسي عشق دهد!

 

اي اميد ماندن ، بي تو من خواهم ماند با دلي پر ماتم در پس تنهايي.

 

وقت آرامش شب از خيانت لبريز از همه بي زارم و تو را مي خواهم تا بميرم از شوق ....

 

لحظه ديدارت......

 

اي تو که آغوشت مأمن اين تنهاست....باز هم دريابم!

 

که پرم از گريه و بغضي کهنه ...روز و شب لبريزم.....

 

گرمي آغوشت برتر از يک دنياست ، در کنارت گويي مالکم دنيا را.

 

تو بمان تا عمري من بمانم شيدا و نميرم تنها و تمام خود را بدهم در راهت.

 

من نخواهم هرگز که بجز چشمانت به کسي عشق دهم و کسي را جز تو لايق خود دانم.

 

من همه اميدم بسته به چشمانت

 

                                 تو شدي رويايم!!

 

                                                    تو شدي دنيايم....

? نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 19:43  توسط مریم  | 
 
 

 

حادثه من و تو"

مهربانی هایت رادیده ام

نه در خواب

که در بیدارترین لحظه های آبی بودنت

و آمده ام که بمانم.

اگرماندن را بخواهی

از تو ابدیتی خواهم ساخت

که عشق

اول وآخر حادثه من وتو باشد

ودل

هدیه ای که همیشه در تصرف چشم هایت

خواهد بود!

"(عشق از کجا ")

اي عاشقان، اي عاشقان
من از کجا، عشق از کجا
اي بي دلان، اي بي دلان
من از کجا، عشق از کجا
گشتم خريدار غمت
حيران به بازار غمت
جان داده در کار غمت
من از کجا، عشق از کجا
اي مطربان، اي مطربان
بر دف زنيد احوال من
من بي دلم، من بي دلم
من از کجا، عشق از کجا
عشق آمدست از آسمان
تا خود بسوزد بد گمان
عشق است بلاي ناگهان
من از کجا، عشق از کجا!

***اينجا باد ميآيد ...


اينجا هنوز باد مي آيد و خواب قاصدك هاي دلواپس اين روزها را آشفته مي‌كند.


اينجا باد مي آيد و من هنوز ، در حسرت تعبير يكي‌ دو خط از آن همه رويا كه داشتيم هر روز

 صبح ، پس كوچه‌هاي آشناي دلتنگي را آب‌پاشي مي‌كنم و چشم به راه مي‌نشينم.


اينجا باد مي آيد و بغض هاي نابالغ مرا ، پيش از آنكه شعر شوند با خود مي برد.

 اينجا...

وقتي تو نيستي، نه هست‌هاي ما چونانكه بايدند، نه بايدها.

 

مثل هميشه، آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم. عمريست لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره مي‌كنم:

باشد براي روز مبادا!

  اما ، در صفحه‌هاي تقويم ، روزي به نام روز مبادا نيست. آن روز هر چه باشد، روزي شبيه

ديروز ، روزي شبيه فردا ، روزي درست مثل همين روزهاي ماست. اما كسي چه مي داند، شايد امروز نيز روز مبادا باشد!


وقتي تو نيستي ، نه هست‌هاي ما چونانكه بايدند ، نه بايد ها...

هر روزِ 
بي تو ، روز مباداست...

      (قيصر امين ‌پور 

 

 

? نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 18:45  توسط مریم  | 
 
 
 

I Love You

 

Copyright © 2008. All rights reserved. Contact:
Navid Designed by Mpesarak.Co.Cc